داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

زن و مرد از راهي مي رفتند، ماموران آنها را ديدند وآنها را خواستند!

پرسيدند شما چه نسبتي با هم داريد؟

زن و مرد جواب دادند زن و شوهريم

ماموران مدرك خواستند،

زن و مرد گفتند نداريم !

ماموران گفتند چگونه باور كنيم كه شما زن و شوهريد ؟!

زن و مرد گفتند براي ثابت كردن اين امرنشانه هاي فراواني داريم ... !

 

اول اينكه آن افرادی كه شما مي گوييد دست در دست هم مي روند،

ما دستهايمان از هم جداست!

 

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت كردن به هم نگاه مي كنند،

ما رويمان به طرف ديگريست!

 

سوم آنكه آنها هنگام صحبت كردن و راه رفتن،با هم با احساس حرف مي زنند،

ما احساسي به هم نداريم!

 

چهارم آنكه آنها با هم بگو بخند مي كنند،

می بینید که، ما غمگينيم!

 

پنجم، آنها چسبيده به هم راه مي روند،

اما يكي ازما جلوترازدیگری مي رود!

 

ششم آنكه آنها هنگام با هم بودن كيكي، بستني ای، چيزي مي خورند،

ما هيچ نمي خوريم!

 

هفتم، آنها هنگام با هم بودن بهترين لباسهايشان را مي پوشند،

ما لباسهاي کهنه تنمان است.. !

 

هشتم، ...

ماموران گفتند

خیلی خوب،

برويد،

برويد،..

فقط بروید


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:15 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزي سقراط ، حکيم معروف يوناني، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم.سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم."

 

سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است."

 

سقراط پرسيد:"اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد وبيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟"

 

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم.آدم که از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود."

 

سقراط پرسيد:"به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي؟"

 

مرد جواب داد:"احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم."

 

سقراط گفت:"همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي،آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است،روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟

 

بيماري فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ،نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند.

 

پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند، در آن لحظه بيمار است.


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:14 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ...

 

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

 

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

 

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ...

 

اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ...

 

مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...

 

توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...

 

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...

 

مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

 

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!

 

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

 

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:13 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

 

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

 

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین! اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:13 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

چهار شمع به آرامی می سوختند محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید

 

اولین شمع گفت : من صلح هستم ، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد

 

فکر می کنم که به زودی خاموش شوم

 

هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد

 

شمع دوم گفت : من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم

 

حرف شمع ایمان که تمام شد ، نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد

 

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت :

 

من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند

 

آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند

 

پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد

 

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند

 

او گفت : شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟

 

چهارمین شمع گفت : نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم

 

من امید هستم

 

چشمان کودک درخشید ، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد

 

بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.

 

نتیجه داستان : ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم

 

با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری نادری رنج میبرد

 

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود

 

و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بودو هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت

 

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟

 

برادر خردسال اندکی تردید کرد و سپس نفس عمیقی کشید و گفت : بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد

 

در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود و مثل تمامی انسان ها

 

که با مشاهده اینکه رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود و لبخند میزد

 

سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید

 

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت : آیا میتوانم زودتر بمیرم ؟

 

پسر خردسال به خاطر سن کمش توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود

 

و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:12 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون

 

20 دلار به آنها پول خواهد داد ، روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون

 

به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند

 

و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند

 

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت

 

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد

 

تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشت زارهایشان رفتند

 

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون ها آن قدر کم شد

 

که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد

 

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 60 دلار خواهد داد

 

ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد

 

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت :

 

این همه میمون در قفس را ببینید!

 

من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 60 دلار به او بفروشید

 

روستایی‌ها که [ احتمالا مثل شما ] وسوسه شده بودند پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند

 

البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون …


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:11 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد

 

او با بی قراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد

 

او ساعت ها به اقیانوس چشم می‌دوخت

 

تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد

 

سر آخر نا امید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد

 

تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید

 

روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت

 

دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود

 

او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»

 

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست

 

آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد

 

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»

 

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی ، دیدیم!»


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

شیطان به حضرت یحیی گفت : می خواهم تو را نصیحت کنم !

 

حضرت یحیی فرمود : من میلی به نصیحت تو ندارم

 

ولی می خواهم بدانم طبقات مردم نزد شما چگونه اند

 

شیطان گفت :‌ مردم از نظر ما به سه دسته تقسیم می شوند

 

1 : عده ای مانند شما معصومند ، ار آنها مایوسیم و می دانیم که نیرنگ ما در آنها اثر نمی کند

 

2 : دسته ای هم بر عکس در پیش ما شبیه توپی هستند که به هر طرف می خواهیم می گردانیم

 

3 : دسته ای هم هستند که از دست انها رنج می بریم زیرا فریب می خورند ولی سپس از کرده خود پشیمان می شوند و استغفار می کنند و تمام زحمات ما را به هدر می دهند دفعه دیگر که نزدیکه که موفق شویم اما آنها دوباره به یاد خدا می افتند و از چنگال ما فرار می کنند ما از چنین افرادی پیوسته رنج می بریم


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:10 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته

 

و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است

 

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟

 

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟

 

و یا اشک ریخت ؟

 

نه …

 

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد

 

و گفت : خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

 

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

 

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد!


ادامه مطلب

 
 
[ چهارشنبه 5 مهر 1396  ] [ 10:09 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 19 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45618 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396